|
مخوان قافل از این وبلاگ که ابیاتش بوی جنون دارد هر انکس بایدش خواند که قلبی پر خون دارد
|
توهم مثل من نمی تونی دووم بیاری نرو
تم هم مثل من تو غصه کم می یاری نرو
نرو نرو نرو
تو هم می پوسی می میری بی من نرو
تو هم طاعون غم می گیری ای من نرو
تو که می دونی من بی تو تو بی من یعنی حسرت
تو که می دونی بی جواب می مونه عشق و عادت
تو که می دونی هم آغوش غم می شی پس نرو
بری جواب روزات و چی می دی؟
حرفای مارو تو گوش کی می گی؟
تو می دونی تو این بچه بازی
من وتو هردو بازنده بازیم
نرو که رفتنت صلاح ما نیست
ببین جدایی تو نگاه ما نیست
نرو نذار بگن عشق یعنی حسرت
نذار که این تمنا بشه نفرت
تو که می دونی من بی تو تو بی من یعنی حسرت
تو که می دونی بی جواب می مونه عشق وعادت......
رضا صادقی
آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند
آدمـک مـرگ هـمين جاست ، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـي کاغــذي ماسـت ، بخند
فکر کن درد تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت ، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پر زدن نيست کـه درجاسـت ، بخند
آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند
مثل آهو می کشد گردن ولی رم می کند
با رمـــــیدنهای خــــود از عمر من کم کند
می نهد بر شتانه های خسته ام بار نگاه
بار سنگینی که پشت کوه را خم می کند
گرچه می ریزد شراب از چشم های مست او
کاسه صــــــبر مـــــرا لـــــبریز از غم می کند
با رقیبان می نشــــیند بـــاده نوشی می کند
چون مرا می بیند از غم چهره در هم می کند
بس که دور از چشم هایش سوگواری کرده ام
هر که می بیند مـــرا یــــــاد از محرم می کند
در عبور از لحظه های زندگی جز عشق نیست
آن که اســــــباب غـــــم ما را فراهم می کند
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش
شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام
خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش
من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم
نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم
فکر میکنم که عشق یه پرنده است
یک گل است
یک ترانه است
یا که خنده های کودکانه است
هر چه هست جاودانه است
فکر میکنم که عشق مذهب است
اب و باد و نان و خاک و خانه نیست
مکتب است
عشق مرگ نیست زندگی است
سخت نیست
عین سادگی است
عشق عاشقانه های باد و گندم است
اولین پناهگاه کودکی اخرین پناهگاه ادم است
روی برگ لاله های نوشکفته در سپیده دم
چو شبنم است
یا مسیح در درون مریم است
هزار بوسه به سوي خدا فرستادم.... از آنكه ديدن تو قسمت خدايي بود
شب از كرانه دنياي من جدا شده بود...
كه هر چه بود تو بودي و روشنايي بود !


هنگام من اشتباه گذشته را تکرار نمی کنم غرورم را
از دست می دهم ولی تو را نه!!![]()
![]()
![]()
بار خدایا مرا عاشق کن
وعاشق نگه دار
که می دانم عاشق ماندن
هزار هزار بار سخت تر از
عاشق شدن است

آرزو دارم بفهمي درد را.
تلخي برخوردهاي سرد را.
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.
مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي
و
هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن
خود نه به زبان بلكه
از ته قلب خود بگو: يادت بخير

جان عشاق
دوش میآمد ورخساره برافـروخته بود *** تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسـم عاشـق کشی و شیـوه شهر آشـوبی *** جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود میدانست *** وآتش چهره بدین کار بر افروخته بود
گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم *** که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل *** درپیش مشعلی از چهره برافروخته بود

تو در جان منی ..............من غم ندارم
تو ایمان منی...............من کم ندارم
اگر درمان توئی.............دردم فزون باد
واگر معشوقه ای..............سهم من جنون باد
توئی تنها توئی.......تو علت من
تو بخشنده ی بی منت من
صدایم کن ....صدای تو ترانه است
کلامت سرود عاشقانه است
آخه قلبم مثل قلب کسی نیست
تو به تصویری چه کودکانه دل باخته ای
من و اونجوری که در باور خود ساخته ای
توی رویائی مثل بیداری.........

من پر از احساسم
تو پر از احساسی
وای اگر قلب منو نشناسی !!!!!!!!!
بیا و عشق و احساس....
منو دوباره بشناس
من نه عمری پشت شیشه چون عروسک بودم
نه که خفته بین پنبه ها و پولک بودم..............
من اگر سردار عشقم یا که پاک باختم..............
سرنوشتم را با دستای خودم ساختم.................
قصه ها گذشته بر من تا بدونم کیستم..................
سرگذشتم هر چه بوده من پشیمان نیستم..............
یه زمان عاشق و گاهی توی آغوش هوس...................
هرچه بوده انتخاب من بوده و بس..................................
گاهی سرشار از حقیقت گاهی مغلوب گناه......................
هرچه هستم....
تو فقط من را بخاطر من بخواه
عشق من..........
بیا .................
به باور های من عشق بورز
(تو پر از احساسی ...مگه میشه قلبم رو نشناسی)


رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی
نمیدونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیهات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟
یه قلب تنها و کبود همیشه چشم به راهته؟
من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره
بهت خبر میدن بیا که داره عشقت می میره....
گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه دیدیم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه گفتم صداتو نشنوم شاید که از یادم بری دیدم تو گوشام جزصدات نیستش صدای دیگری ندیدنو نشنیدنت عشقت رو از دلم نبرد فقط دونستم بی تو دل پرپر شدو گم شدو مرد بعد از توباغ لحظه هام حتی یک شاخه گل ندار همش میگفتم باخودم نکنه بمیرمو نیاد این روزا محتاج توام من نمگم دلم میگه فردا اگه بمیرمو نیاد چه فایده داره نوش دارو دیگه.....................
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم . وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی که اون تمام کرد من شروع کردم. وقتی که او تمام شد من آغاز شدم. وچه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است. مثل تنها مردن است..............
کشت ما را غم بی همنفسی
تاکه رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست
بده دستاتو بدستام تا باهم کلبه بسازیم کلبه ای پر از منو تو از منو تو ما بساززیم
دور بشیم از همه مردم واسه درد هم بمیریم با ستاره ها بخوابیم با ترانه جون بگریم کلبه ای اندازه ی عشق باغچه ای یحوض گلدون سر تو باشه رو شونم مثل لیلامثل مجنون تو بشی مادر گلها من بشم بابای بارون من واسه ی تو واسه من کلبه ای میخوام که تو با غچه اش پر باشه از یاسمن حیاتشم سر تا سرش باشه چمن توکلبمون خدا باشه خوشبختیمون قد تموم آسمون صافو بی انتها باشه کلبه ای اندازه ی عشق باغچه ای یحوض گلدون سر تو باشه رو شونم مثل لیلامثل مجنون تو بشی مادر گلها من بشم بابای بارونگیرم که درباورتان بخاک نشستم وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم داراست با ریشه چه میکنید گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع میزنیدبا جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید گیرم که میبرید . گیرم که مزنید.گیرم که میکشید .. با رویشه ناگزیرجوانه چه میکنید
چشم های من
چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خودش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش.
روزی دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ان روز
روز ازدواجشان خواهد بود.تا اینکه روزی شانس به او روی اورد
وشخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند.
انگاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند.
پسر شادمانه از دختر پرسید ایا زمان ازدواج ما سررسیده؟
دختر وقتی که دید پسر نابینا است شوکه شد!!
بنابراین در پاسخ گفت متاسفم نمیتوانم باهبت ازدواج کنم
آخه تو نابینایی.پسر در هالی که به پهنای صورتش اشک میریخت
سرش را پایین انداخت و از کنار دختر دور شد.
بعد رو به سوی دختر کرد و گفت ***بسیار خوب.فقط ازت خواهش میکنم
مراقب
چشمان من باش***
در کلاس زندگی
درسهای گونه گونه هست
درس مهر
درس قهر
درس با هم آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
در میان این معلمان و درسها
در میان نمره های صفر و بیست
یک معلم بزرگ نیز
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست "مرگ"
وانچه را که درس می دهد
"زندگی" است
مگو راز دل خود را . در این عالم به هر ناکـس
هر که لاف یکرنگی زند محرم نمی گردد
گوهــــــــر خــود را مزن بر سر هــــــر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهــــر شناس قابلی